...يه رنگ باش مثل مشكي...
سلام به همه دوستای خوبم

می دونم این وب مخاطب زیادی نداره

و این کارمو واسه خداحافظی راحت می کنه

این وب اتفاقای زندگیم ...حرفای دلتنگیم....و آرزوهام بود

و فقط یه مخاطب خاص داشت

ولی دیگه مطلبی نمی نویسم توش

اونایی که منو می شناسن که هیچی می بینمنشون و باهاشون ارتباط دارم

واسه بقیه دوستام هم آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنم.............

 

شاد .....عاشق  و سربلند باشید...................

 

سینا

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:27  توسط 30na  | 

گفته بودی از همه عاشق تری !

... مرا تا ته این شب می بری ... !!

باز شب شد ... بی خبر از حالتم !

مردم از این شب و در به دری ...

 

کام من با ذهر تو شیرین تره !

پشت هر در که رسیدم یک دره ... !!

... کوچ کن از این هوای بی منو ...

سویه من پر کش حتی یه ذره ...

 

سلام دوشیزه ..............

 

خوبی ؟؟ خوشی ؟؟ سلامتی ؟؟

من ؟ هی ... بد نیستم !! به مرحمت شما ...!!

 

چه خبر از کجا ؟ چه طعمی داره بی خبر گذاشتن ؟

به قول معروف میگن :

      " من که عاشق نبودم بی مرام

                                                 چشم تو انداخت قلبم را به دام "

عادت دادی و رفتی ...

 

تو این لحظه حس قشنگی  دارم

  به قول معروف:

 


" ... چرا عادتم تو باشی ؟؟!!

                                        می خوام عاشق تو باشم ...! "

 

زندگی روز به روز سختر میشه و گاهی جنون . ولی قصه همچنان ادامه داره و این قصه ... قصه عشقه

قشنگه مگه نه ؟!!

 

" کاش تو بودی

                     کاش افسانه نبودی

                                                 کاش ملودی بودم تا ترانه ام بودی

 

کاش تو بودی

                 کاش می سرودی

                                          کاش عاشق بودم تا بهانه ام بودی  "

  

"  آمدم تا شانه بر مویت زنم

    نیم نگاهی بر خم ابرویت زنم

      باز وقت شب شده خوابیده ای

         باز در خواب عاشقه دیوانه ای "

 

"  بی خیاله حرفایه عاشقانه ... نگی دوباره با حرفات ...داری یه جوریم می کنی ؟؟!!! "

 

روزگارم بد نیست . تکراری ...گاهی تلخ و گاهی شیرین .چند وقتیه یاد دوران بچگیم می افتم....

دوست دارم دوباره به اون دوره برگردم .

راستی یادته بچگی ها رو؟

یادش بخیر ... چقدر خوب بود ... چقدر خوب بود وقتی با یه شکلات کوچیک خوشحال می شدیم و با صد تا حرف عین خیالمون نبود ... زود قهر می کردیم ... زود هم آشتی ...

اصلا انگار نه انگار که تا دو دقیقه پیش با هم قهر بودیم ... همین جور که بزرگتر شدیم آرزوهامون هم بزرگتر شد و دلمون نازکتر ...

اول با یه شکلات ساکت  می شدیم ... بعد با یه اسباب بازی ساده از خود بی خود می شدیم ... انگار دنیا را بهمون دادن ... همینجور که برزگتر شدیم دیگه شکلات ، اسباب بازی یا چیزای بزرگتر راضیمون نمی کرد ... اینقدر آرزوهامون بزرگ می شه که آرزومون می شه یه نفر ... یه نفر که خیلی دوسش داریم ... یه نفر که می خوای فقط مال تو باشه ... فقط مال تو ...یه نفر که مثل عروسکهای اون موقع خوشکله.

ولی اونجا وقتی یه اسباب بازی می خواستی صدتا مشابهش بود ... اگه ده نفر دیگه هم اون اسباب بازی را می خواستن مهم نبود ... اگه اسباب بازیتو توی دست کس دیگه می دیدی ناراحت نمی شدی ... حتی اسباب بازی ها را با هم عوض می کردیم ... اما حالا نه ... اون کسی که من دوسش دارم یه نفره و اونی که تو دوسش داری هم یه نفر ... نه جفتش گیر میاد نه می شه جفتشو ساخت ... یا باید مال من باشه یا مال تو ... حتی نمی تونی فکرشو بکنی که مال کس دیگه ای بشه ... 

یادش بخیر بچگیا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 13:50  توسط 30na  | 

 

تا وقتی در کودکیت به سر می بری وبا عروسک هایت بازی می کنی از احساسات فردایت

خبر نداری وقتی نوجوان شدی عاشق می شوی که او را بهتر ین میدانی زندگی را فقط با او

دوست داری حال اگر خدا با تو باشد وتو را دوست داشته باسد دعاهای شما را مستجاب کرده

وبه عشقت می رسی ولی وای به روزی که خدا از تو روی برگرداند تو می مانی وخاطرات زیبایت

همیشه لحظه های با او بودن را در ذهنت می گذرانی دیوانه می شوی وبا خود حرف می زنی

ولی افسوس که او هم تورا تنها گذاشت ورفت به سوی سرنوشت وفقط برای تو خاطرات رنگینش

را به یادگار گذاشت می دانم چه می کشی آری هم اکنون بی اختیار اشک می یزی ولی غصه

نخور که تو هم برای خود خدای داری امیدوارم به فردا !غصه نخور غم ها تا ابد نخواهند ماند

توهم روزی مانند شیرین به فرهاد خواهی رسید

من یک نفر "دوست" دارم که خیلی هم دوست نیست.

زیادی جدی‌اش می‌گیرم و او همه‌ش حرفامو اشتباه می‌فهمه اما بازم چون به حرفام گوش می‌ده هرچی به ذهنم می‌رسه بهش می‌گم.

اونم منو زیادی جدی می‌گیره! اون فکر می‌کنه من بهترین دوست دنیا هستم. فکر می‌کنه من همیشه در نقاط بحرانی زندگیش مراقبش بوده‌ام. فکر می‌کنه اون شب که اون تصمیم احمقانه رو که هیچ‌وقت نفهمیدم حقیقت داشت یا نه، رو گرفت ومی‌خواست خودکشی کنه من بودم که جلوشو گرفتم.

وقتی منو می بینه اول از همه حسرت می‌خوره دوست‌دخترم.فکر می‌کنه ما دو تا عین لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت هستیم. فکر می‌کنه من یه موجود رومانتیک‌ام. می‌خنده و می‌گه: «آی آی آیییییی!» من نمی‌دونم وقتی اینو می‌گه و می‌خنده و دست روی شونه‌م می‌ذاره چی بگم یا چه‌کار کنم.

اصلاً من نمی‌دونم چرا باهاش دوستم. فکر می‌کنم شاید برای این باهاش دوستم که اون می‌خواد. یا شاید برای این‌که من احتیاج دارم بهش. یا شایدم چون... چون... اتفاقی بوده آشنایی ما. فکر می‌کنم دوستی ما ناگزیر بوده.

از یه دوستی و عشق دبیرستانی شروع شده که  خیلی خیلی هم اتفاقی بود. و چه وقتایی که با هم سپری شد بعد تعطیل شدن دبیرستان..چه ساعتها که با هم سپری شد به بهونه کلاسای خصوصی و چون یه آشنایی دورادور هم داشتیم با هم... دوست شدیم.

اون وقتا اون درگیر یک مشکل روحی بود. کاراش باعث خنده و تعجب همه می شدحتی خود من! وقتی با دیگران بودم منم بهش می‌خندیدم و وقتی باهاش بودم به دنیا می‌خندیدیم.

توی خیابونا آواز می‌خوند و جوک می‌گفت و منم بیشتر گوش می‌کردم. شده بود توی یه قدم‌زنی دو سه تا فیلم "صمدآقا" رو برام تعریف کنه و خودش از خنده روده‌بر بشه و منم بر و بر نگاش کنم.

نمی‌دونم واسه چی باهم دوست بودیم...

فقط اینو خوب می دونم که واقعاٌ دوست بود.....

حالا اون دوست من داره ازدواج می کنه....واسش آرزوی خوشبختی می کنم.......

 

عروسیت مبارک خانوم کوچولو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:57  توسط 30na  | 

تازگیها در اکثر میهمانیها پای حرکات موزون که وسط می آید موزیک تکراری از آقای محسن به گوش میرسد که البته به نظر من تنها یکی از مصارف این آهنگ عمیق و تاثیر گذار .دادن ریتم به مجلس و مفرح کردن فضاست  باور کنید راست میگویم من دقیقا این موضوع را دیشب در حالی که تحت تاثیر فضا بودم کشف کردم فکر کن من اون وسط به چه نتایجی رسیدم:

                                                       به نام خدا!

ابتدای امر معرفی خواننده آقای محسن خان که زحمت کشیده این آهنگ را  هم سرودن هم ساختن هم تنظیم کردن که البته جا داره ازشون تشکر کنیم چون واقعا دیگه از آهنگ قد بالا و نیلوفر و تو خوشگلی و اینجور موسیقیهای حرکات موزون آور جهت نرمش شبگاهی در مجالس لهو ولعب زده شده بودیم.

بله میگفتم در این ترانه ابتدا شاعر به معرفی شخصیت اصلی داستان با محوریت عروسک وملوسک چشمان دیواننه کننده ایشان می پردازد و در بخشی از این شعر می فرماید

تو که عروسکی تو که ملوسکی دیوونه اون چشاتم که البته به نظر می رسد  شاعر با استفاده از این تلمیحات سعی در انتقال مفاهیم به مخاطب مبنی بر آنکه  با نوعی میوه که از قضا در نامش "لو"  هم دارد طرف است

اما در ادامه ما به صورت یک شوک دراماتیک در بخش دوم این شعر متوجه میشویم که از قضا محسن خان به جای یک میوه لو دار صرفا با یک عدد گلابی روبروست و سعی دارد با صنعت اگزجره شخص مذکور را برای هم پایه کردن حرکات موزونش با مطرح کردن جملاتی مثل " تو که جونمی مهربونمی میخوام باهام برقصی" به گناه بکشاند  البته ما در حاشیه این داستان هم کاملا پی به گلابی بودن فرد مذکور میبریم چون ایشان آنقدر با تکرار کردن " چجوری؟ اینجوری؟  و" تو بهم میگی چجوری" در سرتا سر تراانه محسن خان را به چالش میکشاند که نه تنها وی بلکه کلیه مدعوین میهمانی هم هوا برشان میدارد

و خلاصه اینکه اولین گره داستان ایجاد شده و پس از اینکه روی شخصیتها به هم باز می شود پیشنهادهای بیشرمانه روند طبیعی به خود گرفته و صراحتا تقاضا می شود" با من برقضو.........الی المفسده فی ارضها" اما در این بین نا گفته نماند که فرد مذکور همچنان با سئوالان کلیشه ای خود ادامه میدهد" چه جوری اینجوری؟"

در بخشی از این ترانه به نظر میرسد  در میانه داستان گلابی مذکور عاشق محسن خان میشود چون محسن خان هم کعینه تمام هم جنسان خودش به محض پی بردن به این موضوع یهو به سیم اخر زده و شکایت میکند که" اینجوری میخواهی قر بدهی؟ همه مردم را با قر دادنت فربدهی آیا" طوری که انگار نه انگار اول خودش شروع کرده که البته" در این قسمت بیشتر تکیه بر نوعدوستی  محسن خان و نگرانی او از فر خوردن مدعوین به صورت کاملا زیر پوستی شده اما بعد به نظر میرسد گلابی قهر میکند و محسن خان جو گیر را سر جایش می نشاند و خلاصه اینکه گلابی عاشق اینقدر به سئوالات کلیدی خود مبنی بر " چه جوری اینجوری " ادامه میدهد که محسن از کوره در رفته و بی پرده و کاملا آنالیز شده خواسته خود را اینگونه مطرح میکند" با من برقص وحال عاشقها را بد کن موهایت را پریشان کرده و از خاصیت چسبندگی مویینگی استفاده بهینه برده و به من نزدیک شو"اما گلابی همچنان توجیه نشده و باز می پرسد" چه جوری اینجوری؟" و اینجاست که ما در روند داستان پی به ازدواج فامیلی پدر و مادر گلابی عاشق میبریم و این پیام در گوشمان زنگ میزند که با ازدواج فامیلی علاوه بر بیماریهای تالاسمی و انمی مونگولیسم هم گریبانگیر خانواده خواهد شد یک لحظه غفلت یک عمر مونوگولیسم

خلاصه از آنجا که محسن خان بدجوری گلابی در گلویش گیر کرده باز هم دست بردار نیست و به توجیه کردن گلابی ادامه میدهد و ابنبار میگوید" میخواهم بگویم ای گل من از حرارات تو بنده داغ شده ام"  که البته در این قسمت داستان ترانه سرا به صورت کاملا زیرکانه سعی در باز کردن یکی دیگر از اسرار های   گلابی داشته و  می خواهدبه مخاطب تفهیم کندکه گلابی دیپلم ردیست چرا/؟چون هنوز فیزیکش رو پاس نکرده و محسن در کمال فداکاری  سعی داردبه صورت عملی و ملموس قانون آنتالپی و انتقال گرما در شرایط همرفتی را به وی بفهماندکه البته متاسفانه باز هم با سئوال " چه جو.ری اینجوری " روبرو میشود

و این داستان اینقدر ادامه پیدا میکند تا محسن کلهم بیخیال توجیه کردن گلابی شده و می رود تا در غم عشق بسوزد با پا یانی تراژدیک و متاسفانه هنوز هم کسی گلابی را توجیه نکرده و او همچنان میپرسد" چه جوری؟ اینجوری؟"

وما از این داستان نتیجه میگیریم که:

1.       هر گلابی هلوست اما هر هلویی گلابی نیست

2.       ازدواج فامیلی خیلی خطر ناکه محسن

3.       گر صبر کنی کل رقص رو از دست دادی برادر من طرف توجیه نشد برو خودت برقص

4.       گلابیها نمیتوانند تک ماده بزنند واگرنه گلابی قصه  مادیپلمش را میگرفت

5.       صنعت ترانه سرایی ما چه خواهدشد؟

6.       اگر شما آهنگ را نشنوید عمرا خنده تان بگیرد

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:10  توسط 30na  | 

 به سلامت خداحافظ عزیزم

 

روی مبل نشسته ای و تلویزیون تماشا می کنی و به او فکر می کنی. حتماً حالا همه همسایه هاخوابیده اند. صدایشان که نمی آید.

 شاید اون الان داره به تو فکر می کنه یعنی ممکنه.

اگر بری روی تخت دراز بکشی شاید خوابت ببره. بلند می شی تلویزیون را خاموش می کنی. بی اختیار چراغ اتاق خواب را روشن می کنی . شاید برای اینکه بتوانی رختخواب را بهتر ببینی . چراغ را خاموش می کنی . روی تخت دراز می کشی و پتو را روی سرت .

 اگر چشمانت را ببندی و به چیزی فکر نکنی حتماً خوابت می برد . کاش می شد بعضی از خاطره ها را فراموش کرد . اگر خودت را بزنی به فراموشی باز هم فایده ای ندارد . فقط انگار خودت را گول زده ای . یادت رفته لامپ حال را خاموش کنی حوصله اش را نداری . بگذار تا صبح روشن باشد .

اگر آن دختر زنگ نمی زد . شاید حالا به خواب رفته بودی . گوشت را کنار ضبطی می گذاری. صدای نوار را می شنیدی . یادت نیست چه ترانه ای می خواند .

تلفن زنگ می زند...

سکوت

سکوت

 در اینجور مواقع چیزی می گفتی و گوش را می گذاشتی . اما این بار گوشی را نگه داشتی . انگار منتظر چیزی بودی . نوار خاموش شده بود . فوت می کنی توی گوشی . صدایی آن طرف گوشی فوت می کند . ـ الو ...

-بله بفرمایید .

-من اینجا ایستادم زیر درخت سرکوچه . پیرهن و شلوار سفید تنمه . می آین دنبالم ؟

-باشه ، حتماً

-اگر میشه یه کم به خودتون برسین . یه دسته گل سرخ هم برام بیارین . اگه میشه یه کم سریعتر بیاین. حالا چقدر طول می کشه تا بیاین؟

صدای قشنگی دارد و تو حس می کنی دست و پایت را گم کرده ای . نمی دانی چه بگویی . بلاخره می گویی : ده دقیقه تا یه ربع.

-باشه منتظرم.

گوشی را می گذارد. گوشی را می گذاری .

 کاش دوباره زنگ بزند تا بتوانی دوباره صدایش را بشنوی . نکند دیگر زنگ نزند.

 می زند.

مطمئنی دوباره تلفن می زند . بلاخره تلفن می زند و می گوید : پس چی شد آقا ؟

می گویی : اومدم اما شما نبودین

-اتفاقاً من دقیقاً یه ربع اینجا وایسادم

-پس وایسا تا زیر پایت علف سبز شه

یا چیز دیگری گفته بودی که خندید.

 گفته بودی : صدایش را دوست داری . گفته بود : دلش می خواهد مدام برایت حرف بزند .

اون موقع نمی دونستی کیه...

 گفته بود : از تنهایی خسته شده و دارد درجا می زند .

گفته بودی : این هاهمه بازیه...عشق دروغه...دوست داشتن دروغه می خوای تنها باشی

. پرسیده بود : پس آیندت چی ؟دلت چی؟

 گفته بودی : شاید بعداً بهش فکر کردم... کی از اینده خبر داره

 پرسیده بود : اسمت چیه ؟ گفته بودی : سینا .

 پرسیدی : چی صدات کنم ؟ گفته بود : نازنین ، یعنی واسه هر کی زنگ می زنم اسمم می شه نازنین.

چقدر اصرار کردی اما دلش می خواست نازنین بماند . چه خوب یادت مانده . انگار همین دیروز بود چشمانت را باز می کنی . پتو را از روی سرت کنار می زنی و می اندازی روی سینه ات . به سقف خیره می شوی . یک سایه ریز و دو سایه درشت  شبیه یک خط ریز و دو خط درشت روی سقف می بینی .

گفته بودی : فردا می خواهی ببینی اش .

گفته بود : نمی تواند .

شماره اش را خواستی اما حرفی نزد .

گفته بودی : پس خدا نگهدار .

 گفته بود : دوستی مون چقدر زود تموم شد . به سلامت خداحافظ عزیزم.

ولی این فقط یه شروع بود

شروع یه رابطه خیلی خیلی صمیمی

نمی دونستی اگر دوباره صدایش را بشنوی می شناسی یا نه .

 از او فقط به اندازه یک صدا یادت مونده. آخه خیلی گذشته از اون موقع که اون همه کس تو بود.........

تازه از بیرون برگشته  بودی که تلفن زنگ خورد  نشستی روی مبل و زنگ چهارم که خورد گوشی را برداشتی .

-بله بفرمایید.

-می خواستم با آقا سینا حرف بزنم .

-خودم هستم بفرمایید .

صدای زیر زنانه  ساکت می شود .

-ببخشید اشتباه شد .

گوشی را می گذارد . به گوشی تلفن زل می زنی .

 انگار صدایش را می شناسی . نه اشتباه می کنی . اشتباه گرفته بود . از اینجور مسائل زیاد پیش می آید . باید حدس می زدی .

 چطور پیدایت کرده؟

اصلاً چطور دوباره یادت افتاد؟

بعد اون همه بدی که در حقت کرد؟

 اگر تا صد بشماری حتماً خوابت می برد . یک ، دو ، سه ... حوصله شمردن نداری .

بارها دیدی اش  توی کوچه،خیابون .

 چشمانت را باز می کنی و دوباره به خط های روی سقف خیره می شوی . به یک خط ریز و دو خط درشت . یکی از خط های درشت به خط ریز نزدیکتر است . چشمانت را می بندی . صبح زود باید بلند شوی . زده به سرت . خیالاتی شده ای . اصلاً همه شان همینطوری حرف می زنند . تنهایی زندگی کردن همین مشکلات را هم دارد . بهتر است بخوابی . فردا می توانی دوباره فکر کنی.

ولی من نمی خوام دیگه بهش فکر کنم....چرا اومد سراغم...

می گه پشیمونه

اصلاٌ به من چه؟

خودمو عشقه....

شادی جون اینو نوشتم که نگی چیزیو بهت نگفتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:15  توسط 30na  | 

سلام به

 

سلام به همه دوستای گلم

بابا خسته شدیم ....هی نوشتیم دلم تنگه..دلم گرفته

آخه این دل صاب مرده مگه چقد طاقت داره

موضع خویش را تغییر دادم

دیگه دلم تنگ نیست ...هیچم نگرفته

ای ول به خودم

می خوام یه روز خاطره واستون بگم از روزی که تصمیم گرفتم

سر کلاس درس گوش کنم ولی

ولی...........

 

خودتون بخونید بهتره........

 

کلاس شماره 4

 

درس سنگ شناسی 1*یک درس شیرین وخیلی مهم

استاد : دکتر ....* استاد پروازی از تهران که  هفته ای یه بار باهاشون درس داریم

3030: دانشجویی که همین دیروز پی برده که خیلی دیگه تنبل شده و امروز میخواد گوش بده به درس.در حالی که یکی از عوامل شلوغی کلاس همیشه خودش بوده.....

************

استاد : خب امروز بحث سنگ های آذرین رو رو مطرح میکنیم پس خیلی خوب گوش بدین

... 3030 دفتر و خودکارش محکم تو دست گرفنه تا استاد جم خورد بنویسه

 

غـِرررررررررررررررررررررررر

 

*صدای دریل از تو حیاط

استاد : اینا چه صداییه؟

دانشجو: استاد دارن تعمیرات می کنن

تق تق تق تق... غـــــــــیژ غـــــــــیژ...

استاد: در اثرانجماد مواد مذاب ...................

غـــــِــــــرررررررررر

فریاد از بیرون : حسینوووووووووووووو بیا اینجا کارت دارم...تق تق تق

3030 خونسردیشو حفظ می کنه و همچنان منتظره که یه چیزکی بفهمه و بنوسه...چون یه ربع گذشته واوهیچی نفهمیده

گمب گمب گمب ...*صدا ازپشت دیوار

بغل دستی که تا حالا داشته با عقبیا می گفته و میخندیده به 3030 : واااای انگار داره زیرپامون میلرزه!!!

3030 : تورو خداااا؟؟

گمب........                                                                                              گمب.........تـــــــــــــــــــرقخخخخخخخ...شـــــــــــتـــــلــــققققققققق

 

دانشجوهای خرخون ردیف جلو: استاد میشه فقط اینجاشو یه بار دیگه بگید

3030 تو دلش :مرگم ...فقط اینجاشا نفهمیدی؟؟

استاد: بله حتما...ببینید در اثر انجماد پوسته..........

3030 زوم کرده رو صورت استاد ...تصویر عالیه .. فقط صدا نداره

غرررررررررررررررررررر

 

ویززززز...ویزززز....حالا دو تا مگس خنگ اومدن جلوی صورت  3030 تو فاصته ی ده سانتی از هم ؛ همدیگه رو گم کردن دارن دنبال هم می گردن...یه مگس دیگه هم واسه تنوع میاد از وسط اینا رد میشه...این 2تا ییهو همدیگه رو پیدا می کنن و حالا سلام علیک و بغل و روبوسی...بعد 10 ثانیه دوباره همو گم می کنن... و این داستان همچنان ادامه دارد...

مگسها هم دارن لاو می ترکونن تو کلاس

می گم دانشگاه محیط خوبی نیستا..........

 

3030 دفترشو بر میداره و گاز میگیره

صدای داد و هوار از بیرون: بــــــــــــــــــــــَـــــــه بــــه!بــــــــــــه به....چه موهای خوشکل...ببخش خانوم چند لحظه؟اگه می شه؟

 

از شیشه نگا می کنی بیرون ...یه عده سال پایینی جغله باا هم شدن و دارن میرن به سمت کلاس کناری...نور بیرون شدیده اونا ما رو نمی بینن که تو کلاسیم اما ما اونا رو به وضوح میبینیم ...همین طور که دارن میرن پسراشون مثل مارمولک می چسبن به شیشه تا توکلاس رو نگاه کنن...دختراشونم تو انعکاس شیشه مانتو مقنعه شونو درست می کنن...انگار اومدن عروسی ...

خلاصه یه سالن فشنی رو پشت شیشه شاهدش هستیم همگی....

* (fashion)

 

3030 در حالی که داره دیوارو با خودکارش سوراخ می کنه بیشتر زوم می کنه رو دهن استاد...اما دهن استادو نمی بینه بنابراین سعی میکنه از رو سبیلای استاد لب خونی کنه.....

استاد میگه : میشه در کلاسو محکم ببندید که صدا نیاد؟؟

ما تو دلمون :یعنی استاد شما تا حالا فکر میکردید صدا از همون یه درچوبی کلاس می آد تو؟؟؟؟؟؟؟

استاد : همونطور که گفتم در پوسته قاره ها سنگهای .............

3030 به بغل دستیش :چی گفتن ؟؟

بغل دستی:چه می دونم من دارم اس ام اس بازی می کنم......

غیز غیز...غررررررررررررررررررررر...تق تق

 

مگسا هنوز همدیگه رو پیدا نکردن

گمب گمب ...

فریاد از حیاط : حسینوووووووووچرا نمیای ؟بــــیاااااااااااااااااااااااااااا

 

از کلاس بغلی :هه هه هه!!! هاهاهاهاهاااااااا!!هی هی هی!!هو هو هوو!!بـــــه بــــه!خیـــــــلی ممنون

از تو راهرو:وای مریم نمی دونی نوید بهم شماره داد...

-ااا.جدی

-مگه نوید با شیوا بهم زد ؟

و...........

 

ارشمیدوس عاجزانه پیشونیشو میذاره رو میز و میگه خدایا کاشکی این صداها تموم بشه ناگهان دراین لحظه سکوت همه جا رو فرا گرفت.....

 

دریل خاموش شد.

سال پایینیا از اتاق بغلی اومدن بیرون

حسینو رفت اونجایی که باید می رفت

سراغ زندگیشون ۳۰۳۰ یه کم سرشو آورد بالا ...مگسا هم رفته بودن

استاد: خب برا امروز درس بسه! تا هفته دیگه خدانگهدار

و استاد پروازی هم پرید...

وچونه ی۳۰۳۰ محکم خورد رو میز...

 

بچه ها به 3030

امروز کلاس نقشه برداری رو میمونی؟

فردا کوه  میری؟؟:

پاشو برو خونتون حالت بده هاااا

*******************

 

3030 رفت خونشون

کارتون گوریل انگوری داشت نشون میداد...بیگلی بیگلی

بعدش عمو پورنگ داره

بعدش هم فوتبال

منتخب دارغوز آباد با منتخب حیدر آباد سفلی

بعدش هم 90

بدون تردید همشونو باید نگها کرد...

 

دوباره به فصل میان ترم ها رسیدیم و واسه افرادی مثل من که در طول ترم مثل انسان های خوشحال فقط میرن دانشگاه و بر میگردن خونه، ایام شب زنده داری هم هست! البته یک درجه خفیف تر از پایان ترم

الان هم مثلا دارم خودم رو واسه امتحانا آماده می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:10  توسط 30na  | 

شاید نوشتم ......

از تو .....

یا از خودم ......

هنوز نمی دونم .............

فقط می دونم دلم خیلی گرفته ............

دلم یه همصحبت می خواد .........

دلم می خواد حرف بزنم ......

دلم خیلی گرفته .........

شاید نوشتم .......

شاید .......

چند وقتیه تمام نوشته هام به همه چیز تعلق داره جز من همه اش پر از خاطرات  پر ازدلتنگی که با تمام وجودم خلاصه کردم که دلزده نباشه بدون اینکه بدونم دلزده نشده دلمرده شده واقعا چرا؟!

از خودم ننوشتم مگه نه از وجودم از اون چیزی که بهانه زدن وبلاگ بود. می خواستم تمام حرفهای نزده رو زده باشم ولی نزدم اون چه باید می گفتم. می دونید دیگه عصبانی نمی شم حسودی نمی کنم کینه به دل نمی گیرم دنیا رو می بینم مثل یک تابلوی بهاری همه چیز زیباست ... ولی من هنوز هم ناراحت می شم بیشتر از اونی که عصبانی باشم ناراحتم .از خم جاده از تاریکی شب از همه چیز من دلخورم.دنیا میگذره ولی نه با نفهمیدن ها از کنار همه چیز گذشتن ها

دلم اینروزا زیاد تنگ میشه واسه همه. واسه دوستام واسه خوشی هام. واسه عشق ممنوع روزای نوجوانیم توی اون اتاق تاریک و ساعت ها و ساعت ها تلفنی صحبت کردن و ذوق کردن از اینکه کسی، انسانی منو گلم خطاب کنه و بهم محبت کنه ...فک کن دوازده سیزده ساله باشی و تنها، اول نوجوونیت باشه و یکی باشه همه چیزت. من بودم و یکی که شده بود تموم رویاهام .اون موقع خوب بود مهربون بود. باهام حرف میزد. درد و دل میکرد. گریم مینداخت می خندوندم. تنهاییم کمتر میشد و عشقش بیشتر و بیشتر تا بالاخره تموم شد.

خوب شد تموم شدشاید این تنها شانس زندگیم بود که آوردم... اون اشتباه بچگی هم تموم شد

خوب شد که رفت ...حالا دلم بیشتر واسه سینای اون موقع تنگ شده..

دلم حتی واسه شادی هم تنگ میشه

شادی...شادیه خودم

یه اتفاق..یه حادثه

باعث شد بشه همه کسم

دلم واسه اونم تنگه....خیلی.....دلیلشو نمی دونم....نکنه اونم یه روز بره...

بره و باز من بمونم و یه مشت خاطره

 خیلی وقته من ما، شدم. نمی دونم چرا مثل بقیه ا نمی تونم بشینم زندگیمو کنم.. یک زندگی آروم بدون دردسر.

 

بدون فکرای الکی

فقط باید بگم دلتنگم زیاد...خیلی زیااااد ...روزای تکراری هم که دیگه ول کن نیست

شاید یه اتفاق نو ..شاید یه کار نو بتونه دوباره برم گردونه به روزای خوب قبلیم

نمی تونم بنویسم دیگه....خستم خیلی زیاد خستم...از همه چی...از چیزایی که میخوام و دورن از ادما از همه و همه خستم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:17  توسط 30na  | 

سلام

اومدن به خلوتت حس قشنگی داره .قشنگ مثه همه چیزای دیگه مثه بودنت ، گفتنت ،شیطنتات و ...
روزی که شروع کردیم نه تو و نه من نمیدونستیم به اینجا میکشه شاید برا من یه احوالپرسی ساده بود .یه دوستی مثل بقیه دوستیها.واسه تو چی؟غیر این بود؟


آدما بعضی اوقات دوس دارن احوال همو بپرسن.


اونا هر چقدم بد باشن نمیتونن به خودشون دروغ بگن ،حتی اون آدم بده بعضی وقتا هوس میکنه یواشکی خوب باشه بدون اینکه کسی بفهمه و به اخماش شک کنه .


اما تقریبا همه مون میترسیم .نمیدونم از چی شاید جواب نه گرفتن یه دلیلش باشه ،یا شایدم ترس از اعتماده مثه همه وقتایی که اعتماد کردیم و ضربه دیدیم نمیدونم شاید تو هم ترسیده باشی اون لحظه از اینکه به کسی که احوالتو پرسیده جواب بدی ،اولا رو میگم...یادته؟
لابد می گفتی برو بابا دلت خوشه ول میگردی دنبال یه نفر که باهات باشه و وقتتو پر کنه .
بعد که خلوت کردم و خلوت کردی ، من گفتم تو حیفی که چشات کم سو باشن  حیفی که غصه بخوری...واسه چیزی که ارزششو نداره...واسه کسی که دلتو شکونده.و تو هم شاید به خودت گفتی بذار حرفشو بزنه، بهش بگم چرادلم گرفته بیخیال میشه...میره دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه

درست می گم؟اون موقع همینو گفتی ...مگه نه؟


بعد نهایتا میگه درست میشه غصه نخور و:
ببخشید من باید برم دیرم شده...از آشنایی باهات خوشبختم!!!!!!
بعد همه چی تموم میشه .اما نشد .همه چی شروع شد .
تو همون بودی که من فکر میکردم حیفه و من نمیدونم چی بودم برات .میگی خوب بودم .
میگم خدا کنه .میگی خوبه که هستیم با هم .اینو منم میگم.میگی دوسم داری میگم منم .هر روز ..هر وقت که می بینمت یا صداتو می شنوم.
میگی من بیشتر و تو دلم میگم میدونم .
حالا داره روز به روز بیشتر میشه دوستیمون .البته عمر زیادی نیست براش اما میگذره ، زود میگذره میدونم ،
یه دفه فقط چن بار دیگه که چشم به هم بزنیم شده چن سالش .

مگه نه؟
هیچکدوم نمیدونیم اون روز کجاییم .میدونی که نمیدونیم .شایدم خوبه که نمیدونیم .
و شایدم خوبه که اینجوری دوست داریم همو.

همین بهمون امید می ده که اون موقع هم با همیم.اون موقع هم دوست داریم همدیگرو

مگه نه؟ دوست داشتن قشنگو از هم و با هم بلد شدیم .با هم یاد گرفتیم و زیادش کردیم.

امیدوارم همیشه و همه جا اینجوری باشه

ولی همه اینا به کنار

مهم خودتی...مهم شاد بودنته

مهم وجودته

و
مهم اون حس قشنگیه که رویای ابی رو میسازه .


 

ممنونم زیبای من

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:0  توسط 30na  | 

چرا دنیا پر از حادثه های وارونه ست عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه ..من به دنبال تو ُ تو به دنبال

کس دیگه

هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمیگیم .من واسه ی چشمای نازت به تو یه دیوونم

من دوست دارم

من دوست دارم

ولی علتشو نمیدونم

حالا که میخوای بری ...حالا که میخوای بری برو

بذار نگاهت بکنم

چون یه بار دیگه میخوام این دلو ساکت بکنم

یه چیزی

فقط بزار روز تولدت هدیه مو بیارم بدم دست خودت...

آدما فکر میکنن شاعرا خیلی غم دارن کاشکی فقط این بود اونا خیلی چیزا کم دارن

عاشق کسی میشه که عاشقش فراوونه

بین انتخاب عشقشون عمریه که حیرونن

اونی رو که دوست داری چرا تورو دوست نداره

شایدم دوست داره ولی به روش نمیاره.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:9  توسط 30na  | 

عشق اول !!!

 

 به نظرم واژه رذیلانه ای است .... تعیین اول ، وسط و آخر چیزی که در ذات

 

،شماره پذیر نیست چطور ممکن است؟

 

 چند بار می توان به یک کیفیت عاشق شد که بشود شمردش ؟

 

 هر بار که دلت می لرزد ، هر بار که خیال بوسه ای آشفته ات می کند ، هر بار که

 

کسی را ؛ حضورش را  رویایش را ، اسمش را ، لمسش را ، تمامی تمامش را می

 

 خواهی ،فقط یکی است ؛

 

 بار اول است و بار آخر ! نو است و نو می ماند در تو حتی وقتی تمام شود . این

 

خواهش دیگر به این شکل تکرار نخواهد شد . تو به محض وقوع این میل ، دیگر

 

 خود ِ قدیمیت نیستی و معشوقت نیز با دیگرانی که بعدها می آیند در روزگار تو ،

 

فرق دارد . پس این شمارش بی معنی اول ،دوم ، و ... چیست ؟

 

زمانی هست اما که برای اولین بار در زندگیت عاشقی می کنی . برای اولین بار

 

میبینی حست بالغ شده و به آنچه بر تو می گذرد ناگهان واقف می شوی  برای اولین

 

بار می بویی و می بوسی و در بر می گیری . برای اولین بار می بخشی ، به اوج

 

 می رسی ، نا امید می شوی ، فرا می رسی ، فرود می آیی ولی این همه ،هیچ چیز را

 

ثابت نمی کند مگر حقیقت یک تازگی ناشیانه و معصومانه از ذهنی ناشرط . ذهنی که

 

هنوز پاداشی نگرفته و بهایی نداده . مثل یک نوزاد نورس .

 

 اولین صدا و نفس . شاید ، زیباییِ

 

همین تازگی باشد که به نظر میاید عشق ،شماره دارد و اولیش بهتر است از

 

چهارمیش! اما من می گویم که ندارد و نیست .

 

من می گویم که بارها می تواند اتفاق بیفتد و هر بار ، تازه است و بکر . هر بار تو از

 

نو کشف می شوی و کشف می کنی و همیشه هم در دلت جایی هست که دست دیگرانِ

 

گذشته به آن نرسیده . همواره کسی هست که می تواند بیاید برای اولین بار. همیشه

 

 سرزمینی هست برای اینکه فتحش کنی .

 

 همیشه زمینی هست برای تازه کاشتن ،تازه برداشتن ...حتی اگر از قبل دهها باغبان

 

زبده ، درختهایی ستبر در آن نشانده باشند و قناتهایی عمیق کنده باشند . تو باغبانی

 

دیگری و زمین تو از آنِ توست و باز تو سرزمینی دیگری و کاشف تو نیز اولین

 

انسانی است که با غروری زیبا ، قدم می گذارد بر رواق دلت . کمی فرصت بده .

 

اتفاق می افتد اگر بخواهی .

 

پس صبر داشته باش

 

چون او می آید.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:5  توسط 30na  |